عبدالله مستوفى
197
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
كردم و بكدام انگليسىدان دادهام كه مثل قرآن در خانهء زنديق بيفائده نماند و او به من پس نداده است . سفير كبير واشنگتن كه اگر اشتباه نكنم اسمش دوران بود ، چشمهاى كبود درشت جذابى داشت و در نگاه او من چيزى از سبعيت احساس كردم . ماژرنيپر را هم كه بمناسبت دعوتهاى سفارت پطرزبورغ خوب ميشناختم ، سر سفره ، طرف ديگر من نشسته بود . ايشان تازه ترقى مقام پيدا كرده كلنل شده و مأمور هندوستان گشتهاند . ميوههاى اين سفرهء شاهانه را كه در آخر تقسيم كردند ، واقعا عالى بود . در اين فصل كه يك ماه ديگر انگور تازه ببازار ميآورند ، انگورهاى سرخ و سفيد تازه و شليلهاى درشتى در ظرفها بود كه در فصل خود هم نظيرش را كم ميتوان پيدا كرد . يقينا صنعت باغبانى اين ميوههاى خارج از فصل را به اين خوبى و تروتازگى به عمل آورده است . ولى خوردن شليل و هلو در اين قبيل سفرهها ، بواسطهء هستهء درشتى كه ناگزير در بشقاب ميوهخورى بجا ميگذارد ، شيك نيست . هرقدر هم اين ميوه اشتها را جلب كند ، اشخاص قاعدهدان از برداشتن و خوردن آن احتراز ميكنند . شنيدم يكى از ملتزمين مظفر الدين شاه در مسافرت فرنگ راهحل مضحكى براى اينموضوع پيدا كرده ، در نزد يكى از رفقاى خود گفته بود « به ! من هميشه ميخورم و هستهء هلو را زير ميزم مياندازم ! » در آن روزها از اين قبيل اشخاص هم جزو ملتزمين شاه پيدا ميشدهاند ؟ ! حسن برخورد ادوارد هفتم پادشاه انگلستان بعد از نهار اعليحضرت پادشاه جلو افتاده ، مهمانان خود را باطاقى كه در مرتبهء دوم و پنجرههاى بزرگ به سمت باغ داشت بردند . اين اطاق چندان بزرگ نيست ، منتهى هفت هشت ذرع عرض و طول دارد . پيشخدمتها سينيهاى قهوه و ليكوروسينىهاى ديگرى از سيگار و سيگارت كه شمعدانى با شمع روشن در وسط آن گذاشته شده بود ، بدوره انداختند . خود پادشاه سيگار درشتى كه بيست سانتيمتر طول و سه چهار سانتيمتر قطر داشت آتش زده ، فنجان بزرگ قهوه را با نعلبكى پهن آن در وسط پنجهء باز كردهء خود جا داده و قهوه را با لذت تمام قطرهقطره مىنوشيد و پكهاى جانانه بسيگار زده صورت خود را در زير ابرى از دود مىپوشاند . واقعا شاهانه سيگار ميكشيد و با مهمانان خود ، هرچند دقيقه با يكنفر ، صحبت ميداشت . متوجه شدم كه اعليحضرت پادشاه مخصوصا مواظب است كه هيچيك از مهمانان خود را بىتفقد شاهانه نگذاشته با هريك چند دقيقهاى صحبت كند و بجانب هريك از آنها كه توجه مىكند ، اشخاصى كه نزديك اين مهمان هستند ، محض احترام دور او را خلوت ميكنند . من با پاركر مشغول صحبت بودم ، ديدم پادشاه بجانب ما ميآيد ، پاركر جاخالى كرد . اعليحضرت نزديك شدند ، تفقد كرده گفتند : « آب و هواى اينجا با شما سازگار است ؟ » عرض كردم : « من در پطرزبورغ بودهام و به آب و هواى سختتر از اينها معتادم . » فرمودند : « باران ميآيد و الا بباغ ميرفتيم و گلهاى سرخ را تماشا ميكرديم . » عرض كردم : « ديروز كه به ويندزور رفته بوديم ، مجموعهء گلهاى آنجا